X
تبلیغات
ادبیات عرب -

استعاره

استعاره در لغت به معنی عاریه گرفتن و به عاریت خواستن است . اما در اصطلاح معانی و بیان استعمال لفظی است در غیر معنای اصلی که موضوع له باشد به علاقه­ی مشابهتی که بین معنی اصلی و معنی مستعمل فیه است با بودن قرینه ای که مانع از اراده­ی معنی اصلی کلمه گردد .

در این مبحث از دانستن چند اصطلاح ناگزیریم :

الف- علاقه : ارتباط معنوی است که بین معنی حقیقی و مجازی کلمه وجود دارد .

ب-قرینه : لفظ یا حالتی که ذهن شنونده را از معنی حقیقی به مفهوم مجازی آن منصرف گرداند .

ج-مُستَعار: به عاریت گرفته شده ، لفظ استعاره مراد است .

د-مُستَعارٌ له : عاریت آورده شده برای او ، که به جای مشبّه است در تشبیه .

ه- مُستَعارٌ مِنه : عاریت گرفته شده از او ، که به جای مشبّه به است .

و-جامع : گردآوردنده ، کامل ، که جانشین وجه شبه است .

تعریف استعاره

استعاره به دو خصوصیت ذیل شناخته می شود :

الف – تشبیهی است که یکی از دوطرف تشبیه در آن حذف شده است .

ب- مجازی است که علاقه­ی بین معنای حقیقی و مجازی در آن ، مشابهت است .

شرح تعریف : قبل از این عنوان گردید که بنای تشبیه در صورتی که یکی از دو طرف تشبیه «مشبّه – مشبّه به » در تشبیه حذف گردد ، در این صورت تشبیه به استعاره تبدیل خواهد یافت .

و نیز این نکته بیان گردید که هرگاه در مجاز ، علاقه­ی بین معنای حقیقی و مجازی ، مشابهت باشد ، چنین مجازی ، استعاره یا « مجاز استعاری » نامیده می شود .

بنابراین استعاره در این رهگذر دارای دو خصوصیت است :

1- تشبیه نمودن یک معنی به معنایی دیگر بطور مجاز .

2- حذف یکی از دو معنای موردنظر ، همانند قول خداوند تبارک و تعالی :

« ... وَالّذینَ کَفَروُا اَولیاؤُهُمُ الطّاغوتُ یُخرِجُونَهُم مِنَ النُّورِ اِلَی الظُّلُماتِ ... و آنان که راه کفر گزیدند یار ایشان شیطان و دیو راهزن است . آنها را از جهان روشنایی به تاریکی های گمراهی افکند . »

در آیه­ی شریفه ، هدایت به « نور » و ضلالت به « ظلمت » تشبیه شده . آنگاه مشبّه « هدایت » حذف گردیده و مشبّه به « نور » باقی مانده بگونه ای که مشبّه­به در برگیرنده­ی معنای مشبّه نیز می باشد ؛ زیرا روشنایی و نور خود عاملی است که انسان را به هدف و مقصد می رساند . با این تفاوت که مشبّه­به در این مورد معنای مشبّه را بیشتر واضح و روشن می کند ؛ بدلیل اینکه نور از امور محسوس و هدایت از امور معقول و در نتیجه دلالت محسوس به معقول روشن تر است .

حذف مشبّه به و ابقاء مشبّه ، همانند بیت زیر :

وَاِذا المَنِیَّهُ أَنشّبَت اظفارَها           اَلفَیتَ کُلَّ تَمیمَهٍ لا تَنفَع

یعنی : آن هنگام که مرگ ناخن هایش را در کام کسی فرو برد ، هر بازوبند و دعایی را غیر نافع می یابی .

این شعر از ابوذؤیب هذلی است که از قصیده ای که آن را در سوگ و مرثیه­ی پنج پسرش که عازم مصر بودند و همگی در یک روز جان باختند ، سروده و مرگ در این شعر به حیوان درنده ای تشبیه شده با این تفاوت که مشبّه­به « السّبع » حذف گردیده و مشبّه « المنیّه » باقی مانده است .

فرق بین استعاره و مجاز مرسل

همانگونه که در بحثهای پیشین عنوان شد ، فرق بارز بین استعاره و مجاز مرسل ، نوع علاقه و ارتباط بین معنای حقیقی و مجازیست .

به این بیان که هرگاه علاقه بین معنای حقیقی و مجازی ، بنوع علاقه­ی مشابهت باشد ، در این صورت چنین مجازی ، استعاره نامیده می شود .

واگر علاقه ، غیرمشابهت « همچون علاقه­ی جرئیّت و سببیّت و کلیّیّت و ... » باشد در این صورت مجاز مرسل است .

 

فرق بین استعاره و تشبیه

از لابلای مطالب گذشته فرق بین استعاره و تشبیه نیز معلوم و مشخص گردیده چه آنکه هرگاه بافت کلام به شیوه­ی ذکر مشبّه­به و مشبّه باشد ، در این صورت تشبیه خواهد بود و اگر کلام تنها به همراه یکی از این دو رکن « مشبه – مشبه­به » آورده شود ، استعاره نامیده می شود .

 

اقسام استعاره

استعاره باعتبار ذکر یکی از دو طرف آن « مستعارمنه یا مشبّه­به – مستعارله یا مشبّه » بر دو قسم «مسرّحه- مکنّیه» است .

1- استعاره­ی مصرّحه : در این استعاره ، مستعارله « مشبّه­به » در جمله ذکر می شود همانند بیت زیر :

تَوَخّی حِمامُ المَوتِ اَوسَطَ صِبیَتی  فَلِلّهِ کَیفَ اختارَ واسِطَهَ العَقدِ

یعنی : نیش سم آگین مرگ، فرزند میانی « وسط » مرا قصد نموده ، بس به خدای سوگند در شگفتم که مرگ چگونه گوهر برگزیده­ی میان گلوبند را انتخاب نموده است .

در این بیت « واسطه العقد » ، مستعارمنه « مشبّه به » نامیده می شود که در جمله ذکر شده است .

و به همین جهت « مشبّه­به یا مستعارمنه ، در کلام تصریح می شود » چنین استعاره ای را « تصریحیه » نیز می گویند .

و گاه از آن به « استعاره­ی تحقیقیّه » یاد می کنند ؛ زیرا مستعارمنه در چنین استعاره ای امری محقق و ثابت  است .

توضیح : استعاره­ی تحقیقیّه که آن را استعاره­ی محقّقه و مصرّحه نیز گویند . در این استعاره « مشبه­به » در جمله ذکر می شود حال آنکه منظور نویسنده یا گوینده « مشبّه » می باشد ، همانند این شعر :

با کاروان حُلّه برفتم زسیستان               با حلّه­ی تنیده زدل بافته زجان

که مقصود شاعر از « حُلّه » همان شعر و قصیده­ی زیبا و هنرمندانه اوست .

2- استعاره­ی بالکنایه یا مکنیّه : در این قسم مستعارمنه « مشبّه به » در کلام عنوان نمی شود بلکه برخی از لوازم و مختصّات مستعارمنه « مشبه به » را ذکر می کنند و ذکر برخی از لوازم مستعارمنه ، بهمراه مستعارله « مشبّه » است همانند قول شاعر :

إذا مَاالدَّهرُ جَرَّ عَلی اُناسٍ            کَلاکِلَهُ أَناخَ بِآخرینا

فَقُل لِلشّامِتینَ بِنا اَفیقوُا   سَیَلقَی الشّامِتُون کَما لَقینا

یعنی : آنهنگام که زمان سختی ها و بارهای خویش را از جماعتی بردارد ، به جمعی دیگر منتقل می نماید.

پس به کسانی که ما را سرزنش می کنند ، بگو: هوشیار باشید که این سختی ها شما را نیز ملاقات خواهدکرد، چنانکه ما را ملاقات نموده است .

در شعر بالا ، « الدّهر » مستعارله یا مشبّه نامیده می شود که در کلام عنوان گردیده اما مستعارمنه « مشبّه به » یعنی " « شتری که ویژه حمل اثقال است » عنوان نشده و تنها به کنایه از مشبّه­به و یا اشاره بدان اکتفا شده ، اما برخی از لوازم آن « حمل اثقال – فرودآمدن و نشستن بگونه ای مخصوص » ذکر گردیده است .

و بر همین پایه و اساس چنین استعاره ای ، مکنیّه نام گرفته ؛ زیرا مستعارمنه بطورکنایی و اشاره آورده می شود . بدین بیان که برخی از لوازم و خصوصیات مستعارمنه ذکر می شود .

توضیح : استعاره بالکنایه یا مکنیّه : آنست که تشبیه در ضمیر گوینده پوشیده و پنهان باشد و در آن مشبّه را آورده و مشبّه­به را نیاورند ، اما از لوازم و مختصات مشبه­به قرینه ای در لفظ آورند که دلیل بر مشبّه­به باشد .

فرّخی گوید :

سَمَن زدست برآوردرشته­ی لؤلؤ       چوگل زگوش برآورد خلقه­ی مرجان

« سمن و گل » که مشبه است در سخن آمده و مشبه­به که « انسان » است ذکر نشده اما رشته­ی لؤلؤ و حلقه­ مرجان که از لوازم مشبّه­به است به قرینه آمده است .

مثال از کلیله و دمنه :

« حادثه در سایه­ی امن ، پناه طلبیده است و فتنه در حمایت خواب بیارامیده » .

دراین مثال  « حادثه و فتنه » که مستعارله اند مذکور و مستعارمنه « انسان » محذوف است و «سایه­ی امن و حمایت خواب » قرینه است .

استعاره­ی تخییلیّه

استعاره­ی دیگری ملازم و همراه استعاره­ی مکنیّه است که تخییلیّه » نامیده می شود .

استعاره­­ی تخییلیّه آنست که مستعارمنه « مشبّه­به » در کلام ذکر نشود ولی لوازم آن برای مستعارله «مشبّه» اثبات گردد ، همانند استعاره آوردن « کلاکل و إناخه » در بیت «بعیر».

 

إذا مَاالدَّهرُ جَرَّ عَلی اُناسٍ            کَلاکِلَهُ أَناخَ بِآخرینا

 

بدین معنی که مستعارمنه « بعیر » در کلام مذکور نیست ولی لوازم آن « کلاکل و إناخه » به مستعارله «مشبّه » یعنی : « الدّهر » نسبت داده می شود .

این قسم از استعاره تخییلیّه نامیده می شود ؛ زیرا گوینده وجود خصوصیّتی را برای مشبّه لازم می­پندارد ؛ زیرا به پندار و تخیل وی مشبّه « دهر » با مشبّه­به « بعیر » در این خصوصیت و صفت ، متحدند .

و استعاره تخییلیه پیوسته همراه استعاره مکنیّه « که بر استعاره و تشبیه دلالت دارد » است .

بنابراین استعاره­ی تخییلیّه از مکنیّه جدا نمی شود ، چنانکه مکنیّه نیز با تخییلیه مفارقت نمی کند.

توضیح : استعاره­ی بالکنایه یا مکنیّه ، آنست که گوینده پیش خود چیزی را به چیزی تشبیه نماید.

و استعاره­ی تخییلیّه اثبات یکی از مختصات مشبّه­به « مستعارمنه » برای مشبّه « مستعارله » است.

بنابراین در واقع استعاره­ی تخییلیّه نشانه و علامت استعاره­ی بالکنایه است . یعنی شنونده از اینکه گوینده برای مشبّه یکی از لوازم مشبّه­به را اثبات کرده ، متوجه می شود که او نزد خود چیزی را به چیزی تشبیه نموده است .

بنابراین استعاره­ی تخییلیّه لازم و نشانه­ی بالکنایه است و هر دو در یک مثال جمع می شوند.

همانند : « اَظفارُ المَنیَّهِ نَشَبَت بِفُلانٍ »

گوینده ، مرگ را نزد خود به درنده تشبیه نموده و آنگاه « اظفار » را که از مختصات درنده است برای مرگ اثبات نموده و به « منیّه » اضافه کرده است .

و در فارسی همانند این بیت حافظ :

نصاب حُسن در حدّکمال است    زکاتم دِه که مسکین و فقیرم

شاعر  ، زیبایی فراوان ممدوح را به گندمهای زیاد که به حدّ نصاب رسیده و زکات به آنها تعلق گرفته ، تشبیه نموده است .

این استعاره ، استعاره­ی بالکنایه است و آنگاه حسن و زیبایی را که مشبّه بوده ، عنوان ساخته و یکی از مختصات مشبّه­به را که داشتن زکات بهنگام نصاب است برای آن اثبات نموده است.

فرق میان استعاره­ی مصرّحه و مکنیّه

از مجموع مطالب در مورد استعاره مصرّحه و مکنیّه این نتیجه حاصل می شود که :

در استعاره­ی مصرّحه تنها لفظ مستعارّمنه « مشبّه­به » عنوان می شود که البته از سیاق کلام ، مجازی بودن سبک و شیوه­ی چنین استعاره ای فهمیده می شود .

اما استعاره­ی مکنیّه از مستعارله « مشبّه » و برخی از لوازم مستعار منه « مشبّه­به » تألیف می یابد که با توجه و با در نظرگرفتن سیاق کلام، مجازی بودن شیوه چنین استعاره ای دریافت می شود.

استعاره مرشّحه

استعاره­ی مرشّحه یا ترشیح در استعاره : آن است که با استعاره ، اموری را ملایم با مستعارمنه « مشبّه­به » ذکر کنند و خاصیت آن ، تأکید تشبیه است همانند قول شاعر :

یُنازِعُنی رِدائی عَبدُ عمروٍ    رُوَیدَکَ یا اَخا عَمروِ بنِ بَکرٍ

لِیَ الشَّطرُ الَّذی مَلَکَت یمینی       وَدوُنَکَ فَاعتَجِر مِنهُ بِشَطرِ

یعنی : عبد عمرو در مورد جامعه و ردایم « شمشیرم » با من نزاع و ستیز می کند . « به او گفتم » اینقدر شتاب و عجله نکن، مهلت بده ای برادر عمروبن بکر . نصیب و سهم من چیزیست که آن را بدست آورده و مالک آن هستم . پس بگیر و از آن سهم معجر و دستاری برای خود بساز .

در بیت فوق ، لفظ « رداء » مستعار منه است و برای شمشیر به عاریه آورده شده و «اعتجار- معجر افکندن برسر – دستار بی زیر حنک بستن» صفت متناسب با مستعارمنه «رداء» است .

توضیح : ترشیح در لغت به معنی تقویت است و استعاره مُرشّحه یا ترشیح در استعاره آن است که با استعاره­ی مصرّحه ، اموری را ملایم و مناسب با مستعارمنه ذکر کنند و خاصیت آن، تأکید تشبیه است و همانگونه که استعاره­ی تخییلیّه از لوازم استعاره­ی مکنیّه بود، استعاره­ی مرشّحه را نیز باید از لوازم استعاره­ی مصرّحه شمرد .

مثال از قرآن کریم : « اولئِکَ الَّذینَ اشتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالهُدی فَما رَبِحَت تِجارَتُهُم وَماکانوا مُهتَدینَ- ایشانند که گمراهی را براه راست خریدند پس تجارت آنها سود نکرد و راه هدایت نیافتند . »

اشتراکه به معنی خرید و فروش است استعاره آورده شده برای اختیار چیزی به تبدیل، سپس ربح و تجارت که از ملایمات مستعارمنه است بر آن متفرّع گشته است.

استعاره مجرّده

آن است که استعاره مقرون به یکی از مناسبات مشبّه  مستعارله » باشد همانند قول شاعر :

یؤدّونَ التّحِیّة مِن بَعید           الی قَمَرِمن الایوانِ باد

یعنی : سلام و درود خویش را از مکانی دور به ماه « مردی  می رسانند که در پیشگاه اطاق رخ نموده و ظاهر شده است

در این شعر ، لفظ « رجل » مستعارله است زیرا کلمه­ی « قمر » برای او به رعایت آورده شده و «من الایوان باد» صفت متناسب و ملایم مستعارله است .

استعاره مطلقه:

به استعاره ای اطلاق می شود که طرفین استعاره « مستعارله-مستعارمنه » یا مقرون به ملائمند و یا اینکه هیچیک از طرفین استعاره مقرون به ملائم نیستند .

نوع اول « طرفین استعاره مقرون به ملائم باشند » همانند قول شاعر :

رَمَتنی بِسَهمٍ ریشُهُ الکُحلُ لَم یَضُرَّ      ظَواهِرَ جِلدی وَهُوَ لِلقَلبِ جارِحُ

یعنی : « آن محبوبه » بسوی من تیری را پرتاب می کند که پَر آن تیر سرمه­ی چشم اوست . ظاهر جسم من از آن تیر آسیبی نخواهد دید . اما قلبم از آن مجروح می گردد .

در شعر فوق ، لفظ « سهم » مستعارمنه « مشبّه به » و کلمه­ی « طَرف – چشم » مستعارله « مشبه » و لفظ « ریش » مناسب با مستعارمنه « سهم » ، و « کحل » مناسب و ملائم با مستعارله « طرف » است .

نوع دوم « طرفین استعاره مقرون به ملائم نباشند » ، همانند قول خداوند تبارک و تعالی :

« إنّا لَمّا طَغَی الماءَ حَمَلناکُم فِی الجارِیة – ( شما مردم فرزندان توحید که ) چون طوفان دریا ( برغرق عالمیان ) طغیان کرد شما را به کشتی نشاندیم ( و نجات دادیم ) .

در آیه­ی شریفه ، « طغیان » مستعارمنه و « زیادة » مستعارله است و هیچیک از مناسبات مستعارمنه و مستعارله عنوان نشده است .

استعاره­ی مفرده

استعاره ای است که در آن تنها از یک معنی ، تعبیر شود . چنانکه در مثالهای پیشین مربوط به استعاره ملاحظه فرمودید .

استعاره مرکّبه

استعاره ایست که در آن از معانی متعدد، تعبیر می شود . همچنانکه در مورد مَثَل این وضعیت ملموس است ، « أَحَشَفاً و سوُءَ کَیلَةٍ »

این مثل در مورد کسی عنوان می شود که از دو جهت نسبت به دیگران ظلم و اجحاف نماید.

اصل مَثَل بدین صورت است : مردی بعنوان خریدار از فروشنده ای مقداری خرما از نوع مرغوب درخواست کرد . خریدار پس از خرید متوجه شد که فروشنده خرمایی از جنس نامرغوب به وی داده و از وزن و مقدار آن نیز کم نموده است .

این قسم از استعاره ، استعاره­ی تمثیلیّه نیز نامیده شده و گاه به تمثیل شناخته می شود.

توضیح : مجاز مرکب همچون مجاز مفرد بر دو قسم است . گاه علاقه ، مشابهت است و آن را تمثیل علی سبیل الاستعاره – یا مجاز مرکب بالاستعاره نامند و گاه علاقه ، غیرمشابهت است و آن را مجاز مرکّب نامند .

تمام ضرب المثلها از هر زبانی که باشد ، مجاز مرکب بالاستعاره نامیده می شود.

مثلا در مورد فردی که درکار خود میان انجام و ترک آن مردد است می گوییم :

« اَراکَ تُقَدِّمُ رجلاً و تُؤَخِّرُ اُخری » که اصل آن چنین است : « اراک فی تردّدک کَمَن یقدّم رجلاً و یؤخّر اخری » . سپس کلام مختصر شده و اینگونه وانمود شده که شخص مردّد واقعاً قدم پیش می گذارد و بعد عقب می رود . همچنانکه در جمله­ی « رأیت اسداً » ، اصل این است: « رأیت رجلاً کالأسد » . و چنین وانمود شده که بطور حقیقی شیر است .

و نیز در مورد کسی که کاری را انجام می دهد اما نتیجه ای از کوشش او حاصل نمی شود می گوییم :

« أَراکَ تَنفَخُ فی غَیرِ فَحمٍ وَ تَخُطُّ الماءِ »

یعنی : می بینم ترا که در غیر ذغال می دمی که بر روی آب خط می نویسی .

حاصل معنی جمله این است که : زحمت تو بهدر می رود و پاداش و اجری از آن نمی گیری.

در ظاهر امر این طور وانمود می کنیم که او در غیر ذغال می دمد ، و برآب خط می کشد. ولی واقعا می­خواهیم بگوییم او در کارش مانند کسی است که اینگونه عمل می کند.

 

درباره­ی استعاره به اعتبار مستعار است .

1- زمانی که لفظ مستعار، اسم جامد برای ذات باشد مانند « بدر » وقتی که برای زیبا استعاره آورده شود ، یا اسم جامد برای معنی باشد مانند « قتل » هنگامی که برای زدن شدید استعاره آورده شود ، این استعاره اصلیه نامیده می شود چه تصریحیّه باشد و چه مکنیّه . مانند سخن خدای برین : « کتابٌ أنزَلناهُ لِتُخرجَ النّاسَ مِنَ الظَّلَماتِ إلی النّور »

کتابی است که آن را به سوی تو فرود آوردیم تا مردم را از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون آوری.

و مانند سخن خدای والا :

« وَاخفِض لَهُما جَناحَ الذُلِّ مِنَ الرَّحمَة »

و از سر مهربانی بال فروتنی برآنان بگستر .

استعاره اصلیه نامیده شده است چون بنا نشده بر تشبیهی که تابع تشبیه دیگری باشد؛ و آن تشبیه ، نخست لحاظ شده باشد ؛ مانند سخن بحتری :

یُؤدُّون التّحیّة مِن بَعید      الی قَمَرٍ من الیوان بادٍ

از راه دور سلام و درود می فرستند به ماهی که از ایوان آشکار گشته است .

در این شعر « قمر » برای شخص زیبایی استعاره آورده شده است و این استعاره اصلیّه است .

 

2- زمانی که لفظ مستعار ، فعل یا اسم فعل یا اسم مشتق یا اسم مبهم یا حرف باشد آن استعاره تصریحیه تبعیه است ؛ مانند : « نامت هُمومی عنّی » اندوههایم خفت ( اندوههایم زایل شد).

توضیح : مقصود از لفظ مستعار ، نام مشبه به است که عاریه می گیریم و بر مشبه به به کار می بریم . مثلا واژه « ماه » را از آن کره­ی مخصوص عاریه می کنیم و بر شخص زیبا به کار می بریم و می گوییم : ماه سخن گفت .

« أو اسماً مبهماً » : اسم مبهم یعنی ضمائر ، اسماء اشاره و موصولات .

« نامت هُمُومی عنّی » در این مثال « نامت » استعاره­ی تبعیّه تصریحیه است . نخست «زوال» (زایل شدن ) به « نوم » ( خفتن ) تشبیه شده است . و پس از آن « زالت » به «نامت» تشبیه شده است و « نامت » که مشبه به است بر « زالت » اطلاق گردیده است . این مثال برای فعل بود .

و نحو « صَه » الموضوع للسُّکوت عن الکلام و المُستَعمل مجازاً فی ترکِ الفعل .

و مانند « صه » که برای ( فرمان به ) سخن نگفتن وضع شده است و مجازاً برای ( فرمان به ) ترک کار استعمال می شود . خلاصه اگر به جای « اترک » گفتیم « صه » استعاره « صه » چون اسم فعل است استعاره­ی تبعیّه تصریحیه می شود .

و نحو : الجُندیُّ قاتَلَ اللِّص بمعنی ضارَبَه ضرباً شدیداً.

و مانند : « الجندیّ قاتِلُ اللّص » سرباز کشنده­ی دزد است . یعنی او را شدیداً زده است . در این مثال ابتدا « ضرب » به « قتل » تشبیه شده است و پس از آن « ضارب » به « قاتل » و اسم مشبه به بر مشبه به کار رفته است . ( این مثال برای اسم مشتق است )

و نحو : هذا الموضوعَة للاشارة الحِسّیّة والمُستعملَة مجازاً فی الاشارةِ العقلیة ؛

نحو: هذا رأی حسن .

و مانند « هذا » که اسم اشاره است به عنوان استعاره تبعیه تصریحیه به کار رفته است بدین سان که نخست معقول مطلق به محسوس مطلق تشبیه شده است چون هر دو قابل تمیز است .

سپس معقول جزئی به محسوس جزئی تشبیه شده است . آنگاه « هذا » که برای محسوس جزئی وضع شده است برای معقول جزئی استعاره آورده شده .

و نحوقوله تعالی : « ولاُصَلِّبَنَّکُم فی جُذُوع النخلِ »

شما را بر تنه های درخت خرما به دار می آویزم .

« فی » در این آیه­ی شریفه استعاره تبعیه تصریحیه است . تبیین آن در آینده­ی نزدیک می آید .

و نحو قوله تعالی : « فالتَقَطَهُ آلُ فرعونَ لَهُم عَدُوّاً و حزناً »

پس خاندان فرعون او را ( از آب ) برگرفتند تا سرانجام دشمن ( جان ) آنان و مایه­ی اندوهشان باشد.

«ل» بر سر « لیکون » استعاره تبعیّه تصریحیه است .

 

3- و زمانی که لفظ مستعار، اسم مشتق یا اسم مبهم به غیر از انواع تبعیه گذشته باشد پس استعاره تبعیّه­ی مکنیّه است .

و تبعیه نامیده شده است چون جریان یافتن استعاره در مشتقات و حروف تابع جریان یافتن استعاره ابتدا در جوامد و معانی کلیه­ی حروف است . یعنی این استعاره ، تبعیه نامیده شده است زیرا این استعاره تابع استعاره­ی دیگری است. این استعاره در مشتقات تابع مصدرهاست و در معانی حروف ، تابع متعلق معانی حروف است ؛ زیرا معانی حروف ، جزئیه است و استعاره در آنها تصور نمی شود مگر به واسطه­ی یک مفهوم کلی مستقل که بتواند مشبه یا مشبه­به یا محکوم علیه یا محکوم به قرار گیرد .

توضیح : « لأنُها فی المشتقات تابعه للمصادر » یعنی استعاره در مشتقات تابع استعاره ای ست که نخست در مصدرها جریان می یابد . مثلا در « نامت همُومی عنّی » در آغاز « نوم » برای « زوال » استعاره آورده شده و سپس « نام » برای « زال »؛ و در حروف ، یک معنای جزئی یا معنای حرفی مطرح است و یک معنای کلی مستقل یا معنای اسمی که به آن متعلق معانی حروف نیز می گویند . مثلا وقتی می گوییم : « من » برای « ابتدائیت » است ، «ابتدائیت» یک معنای کلی مستقل یا معنای اسمی است که می تواند محکوم علیه یا محکوم­به ، مشبه به یا مشبه قرار گیرد .و زمانی که می گوییم : « سِرتُ مِنَ البصره » معنای « من » در این جمله ابتدای خاص است یعنی تنها ابتدای بصری را فرا می گیرد و این معنای حرفی و جزئی است .

استعاره در حروف ، نخست در آن معانی کلی مثل ابتدائیت ، ظرفیت و ... رخ می دهد .

و سپس در آن معانی جزئی جریان می یابد .

نحو : رکِبَ فلانٌ کتفَی غریمه ای . لازمه مُلازمهً شدیدهً .

و کقوله تعالی :

مانند : فلانی بر دو شانه­ی بدهکارش سوار شد . یعنی به طور پیگیر و تنگاتنگ او را همراهی کرد .

و مانند سخن خدای برین : « اولئک علی هدیً من ربِّهم »

آنان بر هدایتی ( برخوردار از هدایتی ) از سوی پروردگار خویشند .

أی تَمَکَنوا مِنَ الحصول علی الهِدایهِ التامِه .

یعنی توانسته اند هدایت کاملی را به دست بیاورند .

و نحو : « أَذَقتُهُ لباسَ الموتِ أی ألبستُه إیّاه »

و مانند : جامه­ی مرگ را به او چشاندم ، یعنی آن را به او پوشاندم .

یادآوری های ده گانه

یادآوری نخست : هر استعاره­ی تبعیه ای قرینه اش استعاره بالکنایه ( مکنیه ) است . ( گفتنی است : این باور سکاکی است )

یادآوری دوم : زمانی که یکی از استعاره­­ی تصریحیه یا استعاره بالکنایه در چیزی اجرا شد ، اجرای استعاره دیگر ممتنع می گردد . ( اگر استعاره تصریحیه باشد دیگر بالکنایه بودن آن ممتنع است )

یادآوری سوم : هرکدام از استعاره­ی تصریحیه و مکنیه به استعاره­ی اصلیه و تبعیه تقسیم می شود . ( یعنی تقسیم استعاره به اصلیه و تبعیه فراگیر است )

یادآوری چهارم : آشکارگشت که استعاره لفظی است که در غیر معنای وضعی خویش برای علاقه­ی مشابهت استعمال شده است ، همراه با قرینه ای که مانع از اراده­ی معنی وضعی آن می گردد . ( به تعبیر دیگر ) استعاره مجاز لغوی است که علاقه­ی آن با معنی حقیقی اش مشابهت است . مانند سخن زهیر :

لَذَی أسدٍ شاکی السِّلاح مُقَذَّفٍ        له لِبَدٌ أَظفارُه لم تقَلَّم

پیش شیری که سرتا پا مسلح و جنگ آزموده است ، او دارای یالهای برشانه ریخته است و ناخن هایش گرفته نشده .

« شاکی السلاح » تام السلاح ، کسی که سر تا پا مسلح است . « مقذَّف » جنگ آزموده ، در تنگناها افکنده شده . « لِبَد » بر وزن « عنب » موها و یالهای شیر است که بر شانه هایش می افتد . « لم تُقلَّم » مشتق شده از « تقلیم » است ، « تقلیم » : بریدن ، قطع کردن ، گرفتن.

« اسد » را برای مرد دلیر استعاره آورده است چون مرد دلیر و شیر در دلیری و بی باکی همانند یکدیگرند و مستعارله در این ، رجل است که تحقق حسی دارد .( توجه کنید مستعارله شخص رجل است ) .

کقوله تعالی : « اهدنا الصراطَ المستقیم » . فَقَد استعار الصراط المستقیم للدّین الحقِّ لِتَشابههما فی أنَّ کلاًّ یوصّل إلی المطلوب والدِّین الحق مُحققٌ عقلاً لأنّه أمر معنوی له ثبوتٌ فی ذاته .

و مانند سخن خدای برین ، « اإهدنا الصراط المستقیم » ما را به راه راست هدایت فرما . «صراط مستقیم » برای دین حق استعاره آورده شده است چون « دین حق » و « صراط مستقیم » هر دو در این که به مطلوب می رسانند همانند هستند . و دین حق ، تحقق عقلی دارد زیرا یک امر معنوی دارای ثبوت ذاتی است .

و کقوله تعالی : « کتابٌ أَنزَلناهُ إلیک لِتُخرجَ النّاس من الظُّلُمات إلی النّور »

کتابی است که آن را به سوی توفرود آوردیم تا مردم را از تاریکی ها به سوی روشنایی بیرون آوری .

یعنی از گمراهی به سوی هدایت بیاورد . پس لفظ « ظلمات » برای « ضلال » استعاره آورده شده است ، چون « ظلمات » و « ضلال » همانندند در این که هرکس در تاریکی و گمراهی باشد راه به جایی نمی برد .

و همین گونه لفظ « نور » برای « ایمان » استعاره آورده شده است ، زیرا این دو در هدایت همانندی دارد و « ضلال » و « ایمان » هرکدام مستعارله و دارای تحقق عقلی است و این استعاره ها تصریحیه و نیز تحقیقیه نامیده می شود .

أمّا قولُ أبی ذؤَیب الهُذَلی :

و أذا المنیّةُ أنشَبَت أظفارها ألفیت کُلَّ تمیمةٍ لا تنفعُ

اما سخن ابوذوئب هذلی : و هنگامی که مرگ چنگ هایش را ( در پیکرت بیاویزد ) می یابی که هیچ کدام از مهره ها ( که برای دفع چشم زخم می آویزند ) سود نمی بخشد .

هذلی مرگ را به حیوانات درنده تشبیه کرده است در این جهت که مردم را بازور و چیرگی به ناگاه می کشد و میان فرد بسیار سودبخش و شخص بسیار زیان آور فرقی نمی نهد.

شاعر لفظ مشبه به را ذکر نکرده است ، بل بعضی از لوازم آن یعنی « اظفار » را ذکر کرده است که کشتن غافلگیرانه حیوانات کامل نمی شود مگر با همین « اظفار » و ذکر این «اظفار» برای یادآوری مشبه به محذوف است . پس آن استعاره مکنیه است ( یعنی منیه )

«  اغتیال » : کشتن غافلگیرانه ، « نفّاع » : بسیارسودرسان ، «ضرّار» : بسیار زیان­رسان، « سبع » : حیوانات درنده .

و کقوله :

وَلَئم نَطَقتُ بشکر برّک مُفصحاً     فَلسان حالی بالشِکایةِ أَنطَقُ

و اگر به سپاسگزاری نیکوکاری تو آشکارا سخن بگویم ، پس زبان حال من به گلایه­ی از تو گویاتر است .

پس شاعر « حال» را به انسان گوینده تشبیه کرده است در این جهت که هم « حال» و هم انسان سخنگو راهنمایی بر مقصود می کنند ، و لفظ مشبه به را صریحاً در کلام نیاورده است ، بل « لسان » را آورده است که لازم آن و قوام و وجود دلالت گفتاری مشبه به تنها به آن می باشد تا به وسیله­ی « لسان » آن مشبه به را به یادآورد . بنابراین آن نیز استعاره مکنیه است و به تحقیق یکی از لوازم مشبه به برای مشبه اثبات شده است . لازمی که کمال مشبه به یا قوام و وجود مشبه به در وجه شبه تنها به آن بستگی دارد

مانند « اظفار » در مثال نخست که درندگی تنها به آن کامل می شود و مانند « لسان » در مثال دوم که قوام و هستی دلالت گفتاری فقط به آن وابسته است ، و برای « منیه » ( مرگ ) چیزی مانند « اظفار » وجود ندارد که لفظ « اظفار » به آن نقل داده شده باشد .

و همین گونه برای « حال » چیزی مانند « لسان » نیست که لفظ « لسان » به آن نقل داده شده باشد و هر چه حالش این گونه است طبعا تخییل یا استعاره­ی تخییلیه لحاظ می گردد .

یادآوری پنجم : قبلا گذشت که استعاره تصریحیه یا مصرحه استعاره ای است که لفظ مشبه به صریحاً در آن ذکر شده باشد .

و گذشت این که : استعاره مکنیه استعاره ای است که در آن لفظ مشبه به حذف شده باشد ، چون با ذکر برخی از لوازم آن از ذکر مشبه به بی نیاز گردیده ایم . لوازمی که کمال مشبه به یا قوام مشبه به در وجه شبه به آنها ست . و اثبات آن لازم ، تخییل یا استعاره تخییلیه است .

توضیح : ضمیر « لوازمه » ، « کماله » و « قوامه » به مشبه به بر میگردد. و ضمیر «الّتی بها » به « لوازم » باز می گردد .

دانشمندان بلاغت در تعریف هر یک از استعاره مکنیه و تخییلیه با هم اختلاف کرده اند. عقیده­ی دانشمندان پیشین این است که مکنیه اسم مشبه به است که در نفس انسان ( در ضمیر و درون او ) برای مشبه ، عاریه گرفته می شود .

پس « اظفار » در شعر او : « و إذا المنیّه أنشبت أظفارَها » و « لسان » در شعر او : « فلسان حالی بالشکایه أنطق » حقیقت است چون در معنای حقیقی خود به کار رفته است و عقیده­ی خطیب قزوینی این است که مکنیه تشبیه پنهانی در درون نفس است و به وسیله­ی اثبات لازم مشبه به برای مشبه ، مورد اشاره گردیده است و این اثبات ، استعاره­ی تخییلیه است .

و عقیده­ی سکاکی این است که مکنیه لفظ مشبه است که از آن مشبه به اراده شده . پس مراد از « منیه » در « اذا المنیه أَنشبَت أظفارها » حیوان درنده است . چون به سبب قرینه برای «منیه » ادعای درندگی شده و غیردرندگی از آن انکار گردیده است . و آن قرینه ، اضافه کردن « اظفار » یکی از ویژگی های حیوان درنده به آن « منیّه » است و تخییلیه نزد سکاکی چیزی است که معنایش دارای تحقق حسی و عقلی نیست بل یک شکل وهمی خالص است ، مانند : « اظفار» در آن مثال .

وقتی که « منیه » را به حیوان درنده تشبیه کرد در این که غافلگیرانه نابود می سازد ، واهمه شروع کرد تا آن را به شکل حیوان درنده تصویر کند و برای آن ویژگی های حیوان درنده را اختراع کند ، پس برای آن شکل مانند « اظفار» استعاره­ی تصریحیه تخییلیه است . اما تصریحیه است برای این که در آن به لفظ مشبه به تصریح شده است و مشبه به آن لازمی است که نام آن بر شکل وهمی که شبیه شکل « اظفار » واقعی است به کار رفته است . و اما تخییلیه است برای این که مستعارله تحقق حسی یا عقلی ندارد ، و قرینه برای نقل یافتن «اظفار» از معنای حقیقی­اش به معنای خیال شده ، اضافه شدن « اظفار » به « منیه » است.

توضیح : ضمیر « یصوّرها » به « منیه » ، و ضمیر « بصوره » به « سبع » باز می گردد و ضمیر « ثم أطلق علیها » به « صوره » بر می گردد .

هذا و مذهب السکاکی فی المکنیة مردود علیه . بأنّ لفظ المشبه فیها مستعمل فیها وضع له تحقیقاً للقطع بأن المراد بالمنیه الموت لا غیر فَلَیس مستعاراً.

این را داشته باش و عقیده­ی سکاکی درباره­ی استعاره­­ی بالکنایه به او رد شده است . چون لفظ مشبه در آن استعاره در موضوع له حقیقی خود به کار رفته است برای این که یقیناً مقصود از « منیه » فقط مرگ است ؛ بنابراین مستعار نیست .

ضمیر « فیها » به استعاره باز می گردد .

یادآوری ششم : استعاره بنابرمشهور صفت لفظ است ولی حق این است که نخست معنا عاریه گرفته می­شود سپس لفظ دلیل بر استعاره قرار می گیرد و بیان سخن این که :

1- زمانی که نقل اسم پیرو نقل تقدیری معنا نباشد این نقل اسم ، استعاره نمی شود ؛ مانند عَلَم های منقول . بنابراین تو وقتی انسانی را « اسد » (شیر) یا « نَمِر» ( پلنگ ) یا « کلب » (سگ) بنامی ، گفته نمی­شود این نامها مستعار است ؛ برای این که نقل این نامها تابع تقدیری معانی آنها نیست .

توضیح : « لِنَقلِ المعنی تقدیراً » مثلاً وقتی می گوییم : « رأیتّ اَسَداً فی المدرسه » بر اساس فرض و تقدیر، معنای شیر جنگل را به مرد دلیر انتقال داده ایم .

« الأعلام المنقوله » علم منقول اسمی است که نخست برای معنایی وضع شده است و در آن معنی استعمال نیر گردیده ، سپس از آن معنا نقل یافته و عَلَم برای چیز دیگری شده است به واسطه­ی مناسبتی که میان معنای اول و دوم وجود داشته است . ضمیر « نقلها » و « معانیها » به « اسماء » بر می گردد .

2- و برای این که دانشمندان بلاغت باور قطعی داشتند که استعاره مبالغه آمیزتر از حقیقت است پس اگر نقل اسم ، پیرو نقل معنا نبود مبالغه وجود نداشت زیرا در به کارگیری اسم بدون معنا مبالغه نیست .

 

الاستعارة الاصلیة

یادآوری هفتم : آشکار گشت که استعاره به اعتبار لفظ دو گونه است : 1- اصلیه 2- تبعیّه

استعاره­ی اصلیه استعاره ای است که در آن مستعار اسم جنس غیر مشتق باشد ؛ چه آن اسم ذات باشد ، مانند «اسد» که برای مرد دلیر استعاره آورده می شود ، یا اسم معنی باشد ، مثل « قتل » که برای خوار کردن استعاره آورده می شود و چه این که حقیقتاً اسم جنس باشد مانند «اسد» و «قتل» و یا تأویلاً اسم جنس باشد مانند اعلامی که به نوعی از وصف شهرت دارند ، مانند «حاتم» در سخن تو : « رأیت الیوم حاتماً » امروز حاتم را دیدم ، مقصود تو این است که مردی را دیده ای که بخشش او کامل است . پس لفظ « حاتم » هم توان با لفظی لحاظ شده است که برای یک مفهوم کلی وضع گردیده به گونه ای که نزدیک است استعمال آن در هر کس که صفت حاتم را داراست غلبه کند .

بنابراین همان گونه که «اسد» حیوان درنده و مرد دلیر را ادّعاءً فرا می گیرد ، همین طور «حاتم » آن شخص طائی و غیر آن را شامل می شود و به کارگیری آن در شخص «طائی» حقیقت و در غیر او مجاز است . برای این که استعاره مبتنی براین است که ادّعا شود مشبه یکی از افراد مشبه به است ، پس ناگزیر مشبه به باید کلی و دارای افراد باشد . و مراد از اسم جنس غیر مشتق چیزی است که شایستگی دارد تا بر افراد بسیاری بدون اعتبار وصفی در دلالت صدق کند . و عَلَم شخص ، اسم اشاره ، ضمیر و موصول از کلیات نیست . بنابراین اجرای استعاره اصلیه در آنها صحیح نیست .

اما مشتق ، صفت ، قسمتی از مدلول وضعی آن است ؛ چون مشتق برای ذات متصف به صفت وضع شده است . بنابراین « کریم » برای ذاتی که متصف به صفت کرم است وضع شده است ، و « قتیل » وضع شده است برای ذاتی که دارای این صفت است : قتل برای آن واقع شده است .

توضیح : « مدلول وضعی » : معنای حقیقی . « لانّه » : برای این که مشتق . ضمیر «علیها» به « ذلت » بر می گردد .

و عَلَم هایی که دارای معنی صفت است اسم جنس تأویلی لحاظ می شود و از قبیل مشتق به حساب نمی آید ؛ چون صفت ، جزئی از معنای حقیقی آن نیست . بل آن صفت ، لازم آن است و داخل در مفهومش نیست . بنابراین « حاتم » نه برای دلالت کردن بربخشش وضع شده و نه برای دلالت بر ذاتی که متصف به صفت بخشش است ، لیکن بعداً ( پس از وضع ) بخشش ، عارض آن گشته است و لازمه­ی آن شده . ضمیر « من معناها » به اعلام باز می گردد .

 

یادآوری هشتم : تبعیّه استعاره ای است که مستعار در آن مشتق باشد و فعل ، اسم مشتق و حرف در قلمرو استعاره­ی تبعیه داخل می شود .

استعاره­ی فعل مانند سخن خدای متعال : وهنگامی که آب طغیان کرد ما شما را بر کشتی سوار کردیم .

در این آیه شریفه « طغی » استعاره تصریحیه و تبعیه است

و نحو قوله تعالی : « و قَطَعناهم فی الارض اُمَماً »

و مانند سخن خدای برین : و آنان را در زمین به گونه­ی گروههایی قطعه قطعه ساختیم . (پراکنده کردیم )

در این آیه­ی شریفه « قطعناهم » استعاره­ی تصریحیه تبعیه است و به جای « فرّقناهم » آمده است .

و مثل سخم خدای والا : « فَبَشرهم بِعذاب الیم » آنان را به شکنجه ای دردخیز مژده بده .

« بشِّر » استعاره­ی تصریحیه تبعیه است .

گفته می شود: افزون شدن تباه کننده­ی آب به « طغیان » تشبیه شده است . و جامع در هر یک از « افزون شدن تباه کننده » و « طغیان» تجاوز از حداست ، و ادعا شده که مشبه یکی از افراد مشبه به است ، سپس لفظ مشبه به به شیوه­ی استعاره­ی تصریحیه­ی اصلیه برای مشبه استعاره آورده شده است . آنگاه از « طغیان » به معنی « زیاده » « طغی » به معنی « زاد » و «علا » به شیوه­ی استعاره تصریحیه­ی تبعیه مشتق شده است .

این را داشته باش و گاهی لفظ ماضی به جای مضارع استعمال می شود ؛ بنابر تشبیه فعل آینده­ای که تحقق می یابد به ماضی واقع شده ، و جامع در هر دو تحقق وقوع است .

مانند سخن خدای برین : « و قالوا لِجُلُودِهِم لِمَ شَهِدتُم علینا » به پوست هایشان گفتند : چرا به زبان ما گوهی دادید ؟ « ( این آیه درباره قیامت است و « قالوا » به جای « یقولون » آمده است ) و گاهی به جای فعل ماضی فعل مضارع آورده می شود تا آنچه حاضر نیست به آنچه حاضر است تشبیه گردد برای این که شکل فعل گذشته به جهت شگفتی ویژه ای که دارد جلوه و حضور پیدا کند . مانند سخن خدای برین : «انّی اری فی المنام انّی اذبَحُک » من در خواب می بینم که تو را سر می برم ( در این آیه شریفه « اری » و « اذبح » به جای فعل ماضی آمده است . )

یادآوری نهم : استعاره­ی مشتق یا صفت است یا اسم زمان یا اسم مکان یا آلت . استعاره­ی صفت مانند : «حُکمَ علی قاتلک بالسِّجن » قاتل تو محکوم به زندان شد . « قاتل » مجازاً از «قتل» به معنی زدن شدید گرفته شده است ( بنابراین « قاتل » استعاره تصریحیه تبعیه برای « ضارب » است ) . ومانند : « إنّمادُصادق الاصم عَنِ الخَنی » من تنها با کسی دوستی می کنم که از شنیدن فحش کر باشد ( در این مثال « اصم » صفت و استعاره تصریحیه است )

و مانند : « اُجاور الاعمی عن العورات » با کسی همسایگی و همراهی می کنم که از زشتی ها کور باشد . (در این مثال « اعمی » صفت و استعاره­ی تصریحیه تبعیه است ) و مانند : « فلسان حالی بالشکایه انطق » پس زبان حالم به گلایه گویاتر است . یعنی بیشتر دلالت می کند ( در این مثال « انطق » صفت و استعاره تصریحیه تبعیه است )

و نحو قوله تعالی : « من بَعَثنا من مَرقَدنا » و نحو : « جئت بمقتالک ای بالاله التی اضربک بها ضرباً شدیداً »

و مانند این سخن خدای برین : « من بعثنا من مرقدنا » چه کسی ما را از خفتنگاهمان برمی­انگیزد ؟  در این آیه شریفه « مرقد » اسم مکان و استعاره تصریحیه تبعیه است . «مرقد» برای « قبر » استعاره آورده شده است .

و ما نند « جئت بمقتالک » با ابزار کشتن آمده ای . یعنی با ابزاری که تو را با آن به شدت می زنم ( در این مثال « مقتال » اسم آلت و استعاره­ی تصریحیه تبعیه است )

یادآوری دهم : محور قرینه­ی تبعیه در فعل و مشتق بر چیزهایی است که می آید :

1- بر فاعل – مانند : « انا لمّا طَغَی الماءُ » ما آنگاه که آب طغیان کرد (در این مثال « طغی » استعاره­ی تبعیه و « الماء » فاعل و قرینه است ) . و مانند « نطقت الحال بکذا » حال چنین گفت . ( در این مثال «نطقت » استعاره­ی تبعیه و « حال » فاعل و قرینه است )

2- یا بر نائب فاعل است – مثال : « ضُرِبَت علیهِمُ الذِّلهُ والمسکنَهُ » خواری و ناداری بر آنان زده شد . ( در این آیه شریفه «ضربت» استعاره­ی تبعیه و « الذله » نائب فاعل و قرینه است) .

3-یا بر مفعول به است مانند:

جُمِعَ الحقُ لنا فی امام       فَتَلَ البُخل و اَحیا السَّماحا

حق برای ما در پیشوایی گردآمده است که بخل را کشت و بخشندگی را زنده کرد . ( در این شعر « قتل » و « احیا » استعاره­ی تبعیه است و قرینه آن « بخل » و « السماح » است که مفعول به است ) یعنی بخل را نابود ساخت و بخشندگی را آشکار کرد . –

4- یا بر مفعول به دوم است مانند :

صبحنا الخزرجیة مُرهفات      اَبادَ ذَوی ارومتها ذَووها

با شمشیرهای تیز جام شراب صبحگاهی به خزرجیه نوشانیدیم . دارندگان آن شمشیرها صاحبان ریشه و دودمان خزرجیه را نابود ساختند .

توضیح : در این شعر « صبحنا » استعاره تصریحیه تبعیه است و برای تهکم و ریشخند به کار آمده است . بدین سان که « صبحنا » یعنی به آنان شراب صبحگاحی دادیم ، لیکن از پژوهش در ترکیب می فهمیم «خزرجیه » مفعول به اول و « مرهفات » مفعول به دوم است ، و مفعول به دوم که به معنی شمشیرهای تیز است قرینه است بر این که « صبحنا » به معنی اصلی خود نیست و استعاره است و به معنی زدن است . «خزرجیه » : نام قبیله ای است . –

5- یا بر فاعل و دو مفعول است ؛ مانند سخن شاعر :

تقری الرّیاحُ ریاضَ الحزن مزهرةً  اذا سری النوم فی الاجفان ایقاظاً

بادها بر باغهای زمین « حزن » در حالی که شکوفه داده است می وزد ( بیدار می کند بیدار کردنی ) آنگاه که خواب در پلک ها سرایت کند .

توضیح : « تقری » : پذیرایی می کند . لیکن اینجا به قرینه­ی فاعل که « ریاح » است و مفعول اول که «ریاض» است و مفعول دوم که « ایقاظاً »  است ، می فهمیم که « تقری » استعاره تبعیه تصریحیه است ، برای « تهب » یعنی می وزد . « ریاح » بادها. «ریاض »: باغها . « حزن » به معنی زمین ناهموار و سرزمینی از دیار عرب است . « مزهره » شکوفه داده . « اجفان » پلک ها . « ایقاظاً : مصدر « ایقظ » . و به معنی بیدار کردن است . « ایقاظ » در این شعر مفعول مطلق برای « تقری » از غیر لفظ آن قرار گرفته است .

6- یا بر دو مفعول است ؛ مانند سخن خدای برین : و آنان را در زمین به صورت گروه هایی پراکنده ساختیم.

توضیح : « تقطیع » برای قطعه قطعه کردن چیزهای به هم چسبیده است ، مثل قطعه قطعه کردن چوب . ولی « تفریق » برای جدا ساختن افراد اجتماع است . در اینجا نخست « تقطیع » برای « تفریق » و سپس « قطعنا » برای « فرقنا » استعاره آورده شده است و قرینه آن دو مفعول آن یعنی « هم » و « امماً » است .

7- یا بر محور مجرور است ؛ مانند :

« فَبَشرهم بعَذاب الیم »

آنان را به عذابی دردناک مژده بده . ( « بشِّر » استعاره­ی تبعیه و قریه آن مجروراست )

و مانند : « فاصدَع بما تُومَر »

پس آنچه را بدان مأموری آشکار کن ( « فاصدع » به معنی بشکن است و اینجا برای « اظهر » یعنی ظاهرکن استعاره آورده شده است ، و قرینه­ی آن « بما تؤمر » است )

و مانند : « بل نقذِفُ بالحق »

بل حق را بر باطل فرو می افکنیم . « بالحق » قرینه است بر این که « نقذف » ( می افکنیم ، پرتاب می­کنیم) استعاره تبعیه است . « حق » که یک امر معنوی است پرتاب کردنی و افکندنی نیست ، « نقذف » به جای « نغلب » آمده است .

این را داشته باش و گاه قرینه­ی تبعیه غیر از چیزهایی است که ذکرشد ؛ مانند :

« قالو یا ویلنا مَن بَعَثنا مِن مرقدنا »

گفتند : ای وای بر ما چه کسی ما را از خفتنگاهمان برمی انگیزد ؟

زیرا قرینه در این آیه بودن این سخن از گفتار مردگان است . به اضافه سخن خداوند متعال:

« هذا ما وَعَد الرّحمن و صَدَقَ المرسلون »

یادآوری یازدهم : استعاره حرف است . مانند : « فَالتَقَطَه آلُ فرعَونَ لیکون لهم عَدُوّاً و حزنا » پس خاندان فرعون او را ( از آب ) گرفتند تا سرانجام دشمن ( جان ) آنان و مایه­ی اندوهشان باشد . پس مطلق ترتب علت واقعی بر کار ( ترتب مطلق نتیجه بر کار ) تشبیه شده است به مطلق ترتب علت غایی برکار ( مطلق ترتب هدف برکار ) و جامع در هر دو مطلق ترتب است یعنی هم در مطلق ترتب نتیجه بر کار ، ترتب وجود دارد و هم بر مطلق ترتب هدف بر کار .

شرح : هر کاری را می توان بر دو چیز مترتب کرد ، یعنی پدید آمدن فعل را به آنها نسبت داد . این نسبت دادن کار را به آنها ترتب یا چیدن و در پی آوردن می گویند . آن دو چیز عبارت است از :

1- علت غائی یعنی هدفی که برای آن دست به كار مي شويم ( آنچه مي خواهيم )

2- به تعبير مؤلف علت واقعي يا نتيجه ( آنچه مي شود )

مثلا حضرت موسي (ع) را به رودخانه­ي نيل انداختند و خاندان فرعون او را از رودخانه گرفتند ، هدف غائي از كارشان اين بود كه آن بچه پسر خوانده­ي آنان گردد و به آنان محبت كند ؛ ليكن نتيجه اين شد كه دشمن آنان گشت و انگيزه­ي اندوهگين گشتن آنان گرديد .

آنگاه تشبيه از دو كلي به جزئيات راه يافته است ، سپس « لام » كه براي مشبه به جزئي وضع شده است به شيوه استعاره تبعيه در جزئي مشبه استعمال شده است .

توضيح : مراد از دو كلي « ترتب علت واقعي »  و « ترتب علت غائي » است .

و نحو قوله تعالي : « و لأُصَلِّبَّنكم في جُذوع النخل »

و مانند سخن خداي برين : و شما را بر تنه هاي درخت خرما به دار مي آويزم . ( « في » در اين آيه شريفه استعاره تبعيه است )

و مانند سخن خداي والا : « اولئك علي هدي من ربِّهم » آنان بر ( برخوردار ) « علي » استعاره تبعيه است.

و مانند : « زيد في نعمه » زيد در نعمت است .( در اين مثال « في » استعاره تبعيه است )

سكاكي براي كاستن اقسام استعاره و بي نياز شدن از استعاره­ي تبعيه در فعل ، مشتق و حرف اين روش را برگزيده است كه : استعاره مكنيه قرينه­ي استعاره تبعيه قرار داده شود ، و استعاره تبعيه قرينه­ي مكنيه . پس در سخن خداي برين : « انا لما طغي الماء حملناكم في الجاريه » ما چون آب طغيان كرد شما را بر كشتي سوار كرديم . دانشمندان بلاغت « طغيان » را مستعار براي زيادي تباه سازنده مي گيرند ، و سكاكي مي گويد: در لفظ « ماء » استعاره مكنيه است و نسبت « طغيان » به آن قرينه است .

بحث نهم

درباره تقسيم استعاره­­ي مصرحه به اعتبار دو طرف آن به استعاره­ي عناديه (ناهمساز) و استعاره وفاقيه (همساز) است .

« عناديه » استعاره اي است كه اجتماع دو طرف آن در يك چيز ممكن نيست ، چون آن دو با هم تنافي دارد، مانند اجتماع نور و تاريكي .

و استعاره وفاقيه ، استعاره اي است كه اجتماع در طرف آن در يك چيز ممكن باشد زيرا با هم تنافي دارند مانند اجتماع نور و هدايت مثال اين دو استعاره سخن خداي متعال است : « او من كان ميتاً فأحييناه » آيا كسي كه مرده بود و زنده اش گردانيديم ، يعني گمراه بود هدايتش كرديم ، پس در اين آيه دو استعاره هست :

1- در « ميتا » گمراهي به مرگ تشبيه شده است و جامع در هر دو ، ترتب فايده نداشتن بر آنهاست . و «موت» براي «ضلال» استعاره آورده شده است و از « موت » به معني « ضلال » ، « ميتاً» به معني « ضال» يعني گمراه مشتق گرديده است و اين استعاره عناديه است براي اين كه اجتماع مرگ و گمراهي در يك چيز ممكن نيست .

استعاره دوم استعاره « احياء » ( زنده كردن ) براي هدايت است و اين استعاره وفاقيه است ، زيرا اجتماع زنده كردن و هدايتگري در خداوند متعال ممكن است . خداوند متعال هم زنده كننده است و هم هدايت كننده .

و كقوله تعالي : « فاهدوهم الي صراط الجحيم ».

سپس استعاره­ي عناديه ( ناهمساز ) گاهي « تمليحيه » است يعني مقصود از آن نمكين كردن سخن و ظرافت گويي است و گاه « تهكميه » است يعني مراد از آن نيش زدن ، طعنه زدن و مسخره كردن است . بدين سان كه لفظي كه براي معناي ارجمندي وضع شده است بر ضد آن يا نقيض آن به كار مي رود . مثل « رأيت اسداً » شيري را ديدم ، اراده مي كني آدم ترسويي را به قصد نمكين كردن سخن و ظريف گويي يا به قصد نيش زدن و مسخره كردن ؛ و در اين دواستعاره تمليحيّه و تهكميّه ، تضاد به منزله تناسب گرفته شده است .

مثل « فبشرهم بعذاب اليم » آنان را به شكنجه اي دردخيز مژده بده ، يعني « انذرهم » ( بيم بده ) پس «بشارت» كه خبر شادي آور است براي « انذاز » كه ضد آن است استعاره آورده شده است ، به سبب داخل كردن «  انذار » در جنس « بشارت » به شيوه تهكم واستهزاء .

و مانند سخن خداي والا : « فاهدوهم الي صراط الجحيم » پس به سوي راه دوزخ هدايتشان كنيد . در اين آيه شريفه « اهدوهم » براي فعلي كه ضد آن است به شيوه تهكم و استهزاء آورده شده است .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1391ساعت 15:23  توسط گلندام   |